قصه عروسک پریا خانم

قصه کوتاه و کودکانه عروسک پریا خانم برای فرزندان دلبندتان

2 354

قصه عروسک پریا خانم
4.6 (91.76%) 17 votes

 

 

پریا خانم کوچولو، یه دختر خوب، مهربون و خیلی با سلیقه بود که اتاق مرتب و منظمی داشت.

تو اتاقش یه صندلی خیلی زیبا داشت و یه عالمه گل های قشنگ روی میزش چیده بود.

پریا خانم باسلیقه کتاب هاش رو تو قفسه منظم می چید و همیشه لباس، کیف و کفش مدرسه‌ش رو تمیز نگه می داشت.

اون که مرتب بود، حتّی اسباب بازی هاش رو هم تمیز و مرتّب نگه‌داری می‌کرد.

 

اتاق دختر بچه

 

پریا کوچولو، یه عروسک زیبا داشت که خیلی اونو دوست داشت و همیشه باهاش حرف می‌زد.

اگه کسی به عروسکش دست می زد، بهش می گفت که مراقب باش، عروسکم رو یه وقت خراب نکنی.

یه روز پریا خانم دوستاش رو به خونه‌ش دعوت کرد.

اونا به اتاق پریا کوچولو رفتن و شروع کردند با اسباب‌بازی هاش بازی کنن.

مامان پریا کوچولو هم که واسه دوستاش یه کیک موزی بزرگ و خوشمزه پخته بود،

بهش گفت: بیا بهم کمک کن تا میوه‌ها و کیک رو به اتاقت ببریم تا از دوستات پذیرایی کنی.

 

کیک موزی خوشمزه

 

اون وقت پریا خانم کوچولو به مادرش کمک کرد کیک خوشمزه موزی و میوه ها رو به اتاقش آورد و از دوستان پذیرایی کرد.

یکی از دوستاش گفت: پریا جون! عروسکت که بالای کمد هست، چقدر قشنگه.

میشه به مامانت بگی اونو بیاره پایین تا همگی باهاش بازی کنیم؟

پریا خانم گفت: باشه، اما باید قول بدید مواظب باشید تا عروسکم خراب نشه.

چون من این عروسکم رو خیلی دوست دارم.

ما همیشه با هم حرف می‌زنیم و اون خیلی مهربونه.

مامان پریا خانم به درخواست پریا کوچولو، عروسک رو از روی کمد برداشت و به دوستاش داد تا بازی کنن.

همین‌طور که همه داشتن باهاش بازی می‌کردن، یهو عروسک قشنگ پریا خانم از دست دوستش افتاد و شکست.

 

عروسک شکسته

 

پریا خیلی ناراحت و عصبانی شد و به دوستش گفت: چرا این کار رو کردی؟ چرا مراقب نبودی؟

مگه من به شما تذکر ندادم که حواستون باشه.

من عروسکم رو خیلی را دوست داشتم و شما خرابش کردید.

اون وقت پریا شروع کرد به گریه کردن.

 

گریه دختر بچه

 

دوستش که خیلی خجالت کشیده بود، اومد پیشش و ازش عذر خواهی کرد.

مادر پریا کوچولو اومد به اتاقش و گفت: دختر قشنگم! چرا گریه می‌کنی عریز دلم؟

پریا مادرش رو بغل کرد و گفت: مامانی جونم! دوستام عروسک قشنگم رو شکوندن. حالا چه کار کنم؟

مامانش گفت: دختر گلم! عیب نداره. دوستت که عمدا این کار رو نکرده.

اینقدر ناراحت نباش و غصه نخور. من واست یک عروسک بهتر می خرم.

 

صحبت مادر با دختر

 

برو پیش دوستات و باهاشون بازی کن. اونا امروز مهمون تو هستند.

تو باید با مهمونات مهربون باشی، چون مهمون حبیب خداست.

پریا حرف مامانش رو قبول کرد و رفت پیش دوستاش.

از دوستاش عذرخواهی کرد و بهشون گفت: منو ببخشید!

آخه من خیلی اون عروسکم رو دوست داشتم و بهش وابسته بودم و هر روز باهاش حرف می‌زدم.

بعد با دوستاش شروع کردند به خوردن میوه و اون کیک موزی.

بعدش دوستاش ازش خداحافظی کردن و به خونه‌هاشون رفتن.

اون دوست پریا خانم که عروسک رو شکسته بود خیلی ناراحت بود.

وقتی به خونه‌شون رفت، مادرش ازش پرسید: دختر گلم! مهمونی امروز چطور بود؟ بهتون خوش گذشت؟

چرا قیافت اینطوریه؟ گریه کردی؟ دختره یهو بغضش ترکید و زد زیر گریه.

با حالت گریه گفت: مامان امروز مهمونی واسه من خیلی بد بود و برام اتفاق بدی افتاد.

من قشنگ‌ترین عروسک پریا رو شکستم. یعنی داشتم بازی می‌کردم که از دستم افتاد.

پریا خیلی گریه کرد و ناراحت شد. خلاصه جشن رو خراب کردم.

مامانش گفت: دختر نازنینم! اصلا نگران نباش، پا شو با هم بریم بازار.

اونا با هم رفتن بازار و همه معازه‌های اسباب‌بازی فروشی رو زیر و رو کردن.

 

عروسک فروشی

 

وقتی که کاملا نا امید شده بودن و میخواستن برگردن خونه،

یه دفعه چشم دختره به ویترین یه مغازه افتاد و عروسک شبیه عروسک پریا رو پیدا کرد.

به مامانش گفت و اونم فوراً عروسک رو خرید و یه کادو خوشگل براش گرفتن.

با هم دیگه رفتن خونه پریا اینا. وقتی زنگ در رو زدن،

مامان پریا از دیدن اونا خیلی تعجب کرد و گفت: خوش اومدین. اتفاقی افتاده؟ چیزی جا گذاشتی عزیزم؟

یه مرتبه دوستش کادو رو آورد جلو و داد به پریا کوچولو. پریا که حسابی تعجب کرده بود گفت: این دیگه چیه؟

دوستش و مامانش با هم گفتن: بازش کن بازش کن.

پریا خانم کادو رو باز کرد و وقتی عروسک رو دید،

یه دفعه یه جیغ بلند کشید و گفت: واااای. خدای من، این همون عروسک منه.

خیلی ازت ممنونم. امشب هم میتونم باهاش حرف بزنم. خیلی ممنونم ازت دوست خوب و مهربونم.

پریا از مامان دوستش هم تشکر کرد و گفت: ازتون خیلی ممنونم، شما خیلی خوب و مهربونید.

من عروسکم رو خیلی دوست داشتم. واسه همین اون رفتار ازم سر زد.

امیدوارم دوستام منو ببخشند.

اون وقت دوست پریا اونو بغل کرد و بوسید و با هم رفتن تو اتاق با عروسکه کلی بازی کردن و خندیدند.

 

شادی بچه ها

 

بچه‌های عزیز و نازنین، یادتون باشه نباید به خاطر یه اتفاق کوچک دوستی تون رو به هم بزنید.

بخصوص اتفاق‌هایی که به راحتی میشه جبرانش کرد.

 

  • لطفا میزان رضایت خود را از این مطلب، با شرکت در نظرسنجی مشخص کنید.
  • اگر نظر، پیشنهاد و یا انتقادی داشتید لطفا آن را در قسمت نظرات بیان کنید.

 

قصه عروسک پریا خانم
4.6 (91.76%) 17 votes

2 نظرات
  1. پوریا می گوید

    ممنون، خیلی خوب و آموزنده بود.

    1. پویا می گوید

      سلام
      خواهش می کنم
      بسیار خرسندیم☺

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.